تبليغاتX
دلاویزترین
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  فستیوال موسیقی     سه شنبه 11 تیر1387-10:44 بعد از ظهر-دلاویزترین  
از ‍ پنجشنبه گذشته فستیوال موسیقی میلواکی (بزرگترین فستیوال موسیقی دنیا)شروع به کار کرد.به مناسبت افتتاح این فستیوال حدود نیم ساعت آتش بازی کردندو قراره برای اختتامیه که شب چهارم جولای (روز استقلال آمریکا از انگلیس)میشه آتش بازی به یک ساعت افزایش ‍ پیدا کنه.
این هم فیلمی از آتش بازی افتتاحیه.اختتامیش رو در شهر نیستم که براتون فیلم بگیرم .






لینک به نوشته  |   
 
  توت فرنگی     دوشنبه 10 تیر1387-11:37 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز ‍ پیش با چند تا از دوستان برای چیدن توت فرنگی به خارج شهر رفتیم.حدود ۱۰  پ‍وند چیدیم و فکر کنم به همین اندازه هم خوردیم.
توت فرنگی هاش خیلی خوش مزه و شیرین بود.بارون هم اومده بود و قشنگ برای خوردن آمادشون کرده بود.نکته اینه که هر چقدر بخوری مجانیه ولی هر چقدر بخوای ببری از مزرعه به مزرعه قیمتش فرق می کنه.بعضی مواقع از مغازه گرون تر هم میشه ولی مردم بیشتر به عنوان تفریح به این موضوع نگاه می کنند و معمولا استقبال خوبی هم میشه.
من و احسان به یاد سال قبل افتادیم که تا وقتی ایران بودیم کارمون شده بود میوه چیدن.تفاوتش این بود که من فقط می چیدم و خیلی کم می خوردم چون بیشتر آلو و گوجه سبز بود که من دوست نداشتم.
این هم چند تا عکس:









پ ن: امسال یعنی توی این ۶ ماه ایالت ما ۲۶ تا تورنیدو داشته که هر سال به طور متوسط نرمالش  ۲۱ بوده . امسال هنوز تابستان و ‍ پاییزش هم نیومده و در راهه  ُ خدا به خیر بگذرونه.

لینک به نوشته  |   
 
  این نیز بگذرد     شنبه 8 تیر1387-10:33 بعد از ظهر-دلاویزترین  
سال گذشته در چنین روزی جلسه دفاع تزم برگزار شد.عجب روزهایی بود.همه چی با هم قاطی شده بود.چقدر خسته و مضطرب بودم.از تموم کردن درس گرفته تا جمع و جور کردن وسایل برای یه سفر طولانی و همچنین دلداری دادن به خودم برای همه اینها به خصوص تغییر بزرگی که در مسیرمون بود.احسان اون روزا می گفت نگران نباش یه روزی می رسه که به این روزت که نگاه می کنی خنده ات می گیره که چرا اینقدر نگران همه چیز بودی.حالا فکر می کنم اون روز رسیده.نمی خندم ولی نگران خیلی چیزهای دیگه هستم که سال دیگه در مورد اونها هم همین طور خواهم نوشت که حتی بدون نگرانی هم این مسیر طی و تبدیل به یه خاطره می شه.

لینک به نوشته  |   
 
  كنكور     چهارشنبه 5 تیر1387-1:51 بعد از ظهر-دلاویزترین  
فردا روز كنكور رياضيه و آخرين عضو خانواده ما هم بلاخره نوبتش رسيد.من در مورد كنكور و شدت رقابت در كشورمون كه براي اين خارجي ها توضيح مي دم يه جورايي هنگ مي كنند.خودم هم كه يه مقدار روش تمركز مي كنم و با اينجا مقايسه مي كنم در شرف هنگ كردن قرار مي گيرم.البته اينجا آموزش عالي رايگان در مقطع ليسانس وجود نداره و هر كسي كه بخواد وارد دانشگاه بشه بايد حداقل سالي ١٠٠٠٠ دلار در دانشگاه دولتي و ٣٠٠٠٠دلار در دانشگاه خصوصي هزينه بكنه.معمولا مسئول پرداخت اين هزينه هم خود دانشجو ها هستن و پدر و مادر ها حتي اگر مايه دار هم به حساب بيان حمايت زيادي نمي كنند.دانشجو ها براي كسب درآمد هر كاري هم ممكنه بكنندو اين موضوع هيچ ارتباطي به شغل پدر و مادرشون و چيزي كه در ايران ما به عنوان شان و شئون خانوادگي مطرح مي كنيم نداره.مطمئنا اگر قرار بود اينجا هم دانشگاه هاي دولتيشون رايگان باشه قطعا رقابتي برابر و يا حتي بيشتر از ايران به وجود مي اومد.
فقط چيزي كه در ايران خيلي آزار دهنده است عدم انگيزه دانشجوهاست.و اون به عدم اطمينان از آينده مرتبط است.
در هر صورت اميدوارم برادرم هم به اون چيزي كه دوست داره برسه و روز به روز انگيزه پيشرفتش بيشتر بشه.

لینک به نوشته  |   
 
  روز مادر     سه شنبه 4 تیر1387-2:13 قبل از ظهر-دلاویزترین  

اين آهنگ روبه مناسبت روز مادر تقديم مي كنم به مامان گل خودم و مادر احسان كه برامون زحمات زيادي كشيدن و موفقيت هاي امروزمون رو مديون اونها هستيم.خيلي دوستتون داريم و دلمون براتون تنگ شده.روزتون مبارك.

 

 

تـو که عاشـق ترین عـاشـقـایی
فرشته ای ز عرش کبریایی

تو ای مادر صفا و شـور خــونـــه
بـرکــت وجــودت نـــور خــونـــه

اگـه بـا این تـرانه حـقـیـرم
سر و پاتو من از طلا بگیرم
هنوز شرمندتم ای نازنینم
کـلام اولم ای بـهــتـریـنـم

 تـویـی بالا تـرین معراج یک زن
تو عـمـری و تـو جونی پـاره تن

به قربون دو دسـت مـهـربونـت
بکش دست نوازش بر سـر من

سرم رو باز بذار به روی شونت
بـخـون لالایـی های عاشقونت

بـگو بـا مـن خـدای مـا بــزرگــه
فــدای اون دعـاهای شبــونـت
 
خدا از خاک عشق تو رو سرشته
فـرســتـاده از آســمـون فـرشته


تـا در آغــوش امـن خـود بـگـیـرم
کـه ایـن یـک ذره جا مثـل بهشته

بـــمـیــرم مـن اگـر بـا غصـه وغـم
گـذاشتــم روی دوشـت کوله باری

بشه ای کاش نگاهم سایه ساری
که روی چـشــم مـن قـدم بـذاری

بمـون مادر که دل بی تو می گیـره
دل کـوچـیـک مـن پـیـش تو شیـره

نشه کم سایه تو از سر من
خدا هرگز تو رو از من نگیره

 


لینک به نوشته  |   
 
  اولين مهمون از شهرستان     دوشنبه 3 تیر1387-8:4 بعد از ظهر-دلاویزترین  
 دوست احسان و همسرش چند روزي رو از اربانا-شمپين اومدن پيش ما.جاي همه خالي يه تور دور شهر با ماشين و دوچرخه هامون براشون ترتيب داديم.هوا هم كه قربونش برم پاك آبروي ما رو برد.هر نيم ساعت يه بار خدا ،اين شلنگ آب رو باز مي كرد رو سرمون.ما هم همش به اين نكته آب و هواي اينجا اشاره مي كرديم كه اگر اين آب و هوا رو دوست نداريد"Just wait a minute"خدا رو شكر اين يكي هميشه صادقه.
مهمون از شهرستان هم تجربه خوبي بود(دو نقطه دي).شهرشون،شهر دانشجويي و بسيار كم جمعيته در ٢ ساعتي جنوب شيكاگوست.در مقابل اينجا يه جورايي همون شهرستان به حساب مياد.البته همين دانشگاه حدود ٢٠٠ دانشجوي ايراني داره و تفريح دانشجو ها بيشتر  شاپينگ و شيكاگو رفتنه.



لینک به نوشته  |   
 
  بستني قيفي     جمعه 31 خرداد1387-8:14 بعد از ظهر-دلاویزترین  
توي اين يك ساله اينجا تا تونستيم بستني خورديم،نه از اين جهت كه بستني هاشون خوش مزه باشه،بلكه براي اينكه اينقدر بدمزه و شيرينه كه مجبور بوديم هر دفعه يه چيز جديد امتحان كنيم.
بلاخره يه بستني خوشمزه و مشابه بستني هاي ايران پيدا كرديم.مك دونالد بستني قيفي اي داره كه از لحاظ طعم و مزه مثل بستني قيفي هاي پاك كه قديم ها جعبه اي بود و الان دونه اي شده است واز لحاظ شكل هم مثل بستني متري هاي روبروي پارك ملته ولي يه مقدار كوتاه تر.
ما كه حسابي مشتري شديم.قيمتش هم مناسبه دونه اي ١ دلار.از آيس پك و بسكين رابينز ايران كه ارزون ترو خوش مزه تره.
اين هم عكسش:



لینک به نوشته  |   
 
  دلاويزترين،خسته،دلاويزترين،تنها،....     چهارشنبه 29 خرداد1387-2:32 بعد از ظهر-دلاویزترین  
هر دم از اين باغ بري مي رسد.

پ.ن:ممنون از همه كساني كه به فكر من هستن.واقعيت اينه كه اتفاق خاصي نيفتاده.فقط خواستم براي يه بار هم كه شده از نگراني ها و ناراحتي هام بنويسم.

لینک به نوشته  |   
 
  ركورد رو هم زديم.     جمعه 24 خرداد1387-12:19 بعد از ظهر-دلاویزترین  
خيلي جالبه از وقتي ما امديم اينجا،ميلواكي همين جور پشت سر هم داره ركورد مي شكنه.
آخرين ركورد زده شده:ماه جون كه فقط ١٣ روز ازش گذشته،ركورد مرطوب ترين ماه تاريخ ميلواكي رو زده.يعني مقدار بارش باران توي اين ١٣ روز اين قدر زياد بوده كه هيچ ماهي در طي٣٠  روز با در نظر گرفتن برف و باران چنين حجم زياد بارشي رو در كل تاريخ ميلواكي نديده(از وقتي اين مقادير اندازه گيزي شده).
خوب اون وقت حتما به من حق مي ديد كه اينجا هي براتون از برف و بارون و بلاياي طبيعي مي نويسم.نه تنها ما از اين چيزا نديده بوديم،بلكه الان مي فهمم كه خودشون هم نديده بودن و شرايط غير عاديه.
خبردار شديم كه آيوا هم سيل اومده و توي ٥٠٠ سال اخير بي سابقه بوده.فكر كنم تعداد تورنادوهايي هم كه توي اين منطقه طي اين يه هفته اومده به مرز بي سابقگي برسه.خدا خودش رحم كنه.همش يه گوشمون به آژيره و يه چشممون به آسمون.

لینک به نوشته  |   
 
  دوست ژاپني     پنجشنبه 23 خرداد1387-1:7 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز دوست ژاپنيم به صرف نهار اومد خونمون.
دختر خيلي خوبيه و خيلي سنش كم به نظر مياد ولي ظاهرا ٣٠ سال رو داره.ماه ديگه داره برمي گرده كشورش.
ناهار براش خورشت قيمه و ته چين درست كردم.كلي خوشش اومده بود.مي گفت خورشت و برنج رو بايد با هم قاطي كرد و خورد؟
براش توي اين فنجون هاي شاه عباسي چايي ريختم ،خيلي براش جالب بود.مي گفت چه با مزه روي كاپ هاتون عكس مي چسبونيد؟چاييش رو با گز خورد،مي گفت چه شيريني هاي خوش مزه اي توش چي داره؟حالا بيا و از گزنگبين و ... براش توضيح بده.
يه چيز بامزه اينكه تا حالا توي عمرش پسته نخورده بود،مي گفت چه جوري بايد اينو خورد؟
چند تا كليپ از ايران و اصفهان و تهران و شيراز و كيش و شمال براش گذاشتم،خيلي از تنوع آب و هواييمون تعجب كرده بود و از مناظرمون وسي و سه پل هم خيلي خوشش اومده بود.مي گفت توي كشور ما مردم ايران رو با عراق اشتباه مي گيرن و فكر مي كنن كه ايران جاي خطرناكيه و مي خواد كارهاي خطرناك بكنه.
ازش پرسيدم قبل از آشنايي با من تصورت راجع به ايران چي بود؟گفت من فقط يه دوقلوي ايراني مي شناختم كه از سر به هم چسبيده بودن و زير عمل توي سنگاپور مردن (لاله و لادن)و رهبرتون رو كه يه زن بود همين چند وقت پيش كشتنش.گفتم مجيد جان ،دلبندم ،اون مال پاكستان بود نه مال ما.
بعد از اون كل فيلم عروسيمون رو ديد.مي گفت چه جالب زن و مرد از هم جدا هستن؟اين چيزهاي بلندكه خانم ها سرشونه چيه؟منظورش چادر هاي رنگي بود.چقدر با سفره عقد حال كرد.براش توضيح دادم كه يه چيزي تو مايه هاي سفره هفت سين هست،يه سنت و سمبله.به قند سابيدنمون هم كلي خنديد.
بعد از اون بهش گفتم راستي اوشين رو مي شناسي؟كلي كف كرد،گفت تو از كجا مي شناسي؟گفتم اين كه چيزي نيست من كاپيتان سوباسا رو هم مي شناسم.ديگه داشت شاخ در مياورد.نشستيم يه قسمت هايي از اوشين و فوتباليست ها رو ديديم.بعد يهو ياد ايكيوسان افتادم.بهش گفتم ديگه كم اورد،براش اسم يه سري كارتون رديف كردم مثل رامكال و حنا و بچه هاي رشته كوه آلپ و پسر شجاع و هاچ زنبور عسل و...،خيلي جالبه كه كارتون هاي اكثر بچه هاي دنيا در هر دوره اي شبيه يه همه.ازش پرسيدم از هاچ خبر نداري ؟بلاخره مامانشو پيدا كرد؟گفت :نمي دونم،فكر نكنم.بهش گفتم من شنيدم بيچاره بلاخره مامانشو توي فيس بوك(ورژن اصلي اوركات هست) پيدا كرده.يه چند دقيقه هاج و واج من رو نگاه كرد بعد از يه ربع تازه گرفت كه باهاش شوخي كردم.
ارتباط به فرهنگ هاي ديگه خيلي خوب و جالبه،بعد از اينكه رفت حس خيلي خوبي داشتم از اينكه چند ساعني رو باهاش بودم.بيچاره امروز بمباران فرهنگي شد.


لینک به نوشته  |   
 
  خسارات تورنادو     یکشنبه 19 خرداد1387-9:40 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اين هم تصاويري از ادامه توفان هاي اين چند روزه كه امروز منجر به وارد آمدن خسارات زيادي در شهر شد.
اين عكس ها در داخل شهر گرفته شده،از خارج شهر خبري نداريم.
الان هنوز هم توفان و رگبار ادامه داره،واقعا ديگه شورش رو در آورده.خيلي از اين درخت هايي كه مي بينيد توي عكس با فاصله سانتي متري از خونه هاي مردم شكستن و افتادن روي زمين.خدا خيلي بهشون رحم كرده،عمرشون به دنيا بوده.
هزينه جمع آوري و بردن اين درخت ها از وسط خيابان و يا حياط خونه ها حداقل درختي ١٠٠٠ دلاره، شركت هايي هستن كه اصلا كارشون همينه.

















لینک به نوشته  |   
 
  تورنیدو     جمعه 17 خرداد1387-4:5 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند دقيقه پيش كل شهر آژير تورنادو(گردباد)مي زدند.تلويزيون و راديو و تمام سايت هاي هوا شناسي هم اخطار مي دادند.دوستامون هم زنگ زذند كه سريع يه جا پناه بگيريد و...خلاصه من هم ترسو زنگ زدم به احسان و بهش گفتم كه بره پناهگاه و خودم هم رفتم زيرزمين(با تمام مدارك و دفتر تلفن).زيرزمين ما كه خبري نبود.ظاهرا دانشگاه هم خيلي خبري نبوده.الان فعلا آژير قطع شده ولي تا ساعت ٦ اخطار دادند كه حواسمون به هوا باشه.
چقدر بده كه نصفه شب از اين اتفاقات بيفته.يهو صبح بيدار ميشي مي بيني نيستي.
حالا اگه ٤ تا عكس خوشگل براتون مي ذارم عوضش اينجوري هم حسابي دست و دلمون مي لرزه.زلزله نداشتن توي تاريخ اين ايالت كه اون هم امسال از شانس ما اومد.هيچ جا همه چي تموم نمي شه.
تلويزيون هم داره خسارات وارده رو نشون ميده.

پ.ن:امروز يعني فرداي همين نوشته،باز هم اخطار تورنیدو دادند.ما هم با دوستان دانشگاه بوديم.حدود يك ساعتي همه در طبقه پايين بوديم و آژير همچنان ميزد و اخطار تورنیدو مي داد.بيرون هم حسابي  باد و باران ميومد و توفاني بود.
در راه برگشت با دوچرخه به خانه (هوا تاريك و باروني ،خودتون تصور كنيد توي يه مسير پر درخت و تاريك كه حتي يك آدم هم پيدا نميشه)ديديم كه يه درخت عظيم الجثه وسط مسير دوچرخه افتاده بود،خلاصه يه چند تا عكس يادگاري ازش گرفتيم و هر كار هم كرديم نشد جا به جاش كنيم.قسمت هاي زيادي از مسير رو آب گرفته بود، با وجود اينكه روي دوچرخه بوديم تا زانومون توي آب بود و در واقع توي آب پدال مي زديم.منتظر خبرهاي بعدي باشيد.

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     پنجشنبه 16 خرداد1387-0:40 قبل از ظهر-دلاویزترین  
١)الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم حسابي بدن درد گرفتم.فكر كنيد من ورزشكار، با روزي لااقل ٤٥ دقيقه دوچرخه سواري حسابي ،الان به خاطر ١ دست تنيس خشك و خالي بدن درد گرفته ام.
امروز درست بعد از ٣ سال دوري دوباره به دنياي تنيس برگشتم.اينجا زمين مفت و مجاني همين جور ريخته،راكت تنيس هم همه قيمتي پيدا ميشه.ولي توي اين يك سال تا ما اومديم بفهميم كجاييم برف وسرما شروع شد و هنوز ادامه داره و نشد كه يه تمريني بكنيم.خلاصه با يكي از دوستان امروز قرار تنيس گذاشتيم و نتيجه اينكه الان من مثل روزهاي اول شروع كار، تمام بدنم مخصوصا گردن و دستم درد مي كنه.
خواستم يه يادي از دوستاي خوبم كه با هم تنيس رو شروع كرديم بكنم.(منا،الهام،ليلا،مريم)چقدر دلم براتون تنگ شده ،من اينجا جاتون رو حسابي خالي مي كنم و ياد تمام خاطرات خوبمون هستم.

٢)اين هم چند تا عكس از بهار اينجا،حيف كه كوتاهه،من هم مثل اين هواي خوب و منظره قشنگ نديده ها همش دوربين دستمه و عكس مي گيرم،بدي زندگي در شهرهاي بزرگ و پرجمعيت همينه كه آدم از طبيعت دور ميشه.اينجا هم نزديك داون تاون طبيعت مختصري داره ولي هر چي دور ميشيم زيباتر و بكرتره،پر از سنجاب و خرگوش.يه جاهايي هم هست كه يه خانواده آهو توي حياط مردم رفت و آمد و عشق و حال مي كنند.













فعلا اينا رو داشته باشين تا باز هم در اولين فرصت براتون عكس بگذارم.
پ.ن:دما در حال حاضر ١٢ درجه سانتيگراد و فوق العاده مه آلود.(پنج شنبه صبح به وقت ايران).

لینک به نوشته  |   
 
  روزي از روزهاي خوب خدا     شنبه 11 خرداد1387-1:17 قبل از ظهر-دلاویزترین  
هر روزي از روزهاي خدا يه مناسبته ،مثلا مي گيم فلان روز يه هفته مونده به اون روز و يا اين تاريخ دومين ماه گرد فلان تاريخه و يا nسال قبل از ميلاد ،دو روز مانده به چنين تاريخي چنان اتفاقي افتاده.
حالا امروز ١١ خرداده،
١)در ٢١ سال قبل از به دنيا اومدن من ٤ روز مانده بوده به قيام معروف ١٥ خرداد كه از اون به بعد عزاي عمومي شد.
٢)١٧سال قبل از تولدمن ،٤ روز مانده بوده به تولد مامان خيلي خوب و عزيز و مهربون خودم كه الان فرسخ ها ازش دورم(البته دلمون مهمه كه به هم نزديكه).
٣)٥سال بعد از تولد من ٣ روز مانده بوده به رحلت امام خميني.
٤)از ٧ سال بعد از تولد من تا ٥ سال پيش مصادف بوده با فصل امتحانات در مدرسه.چون هميشه تا ١٤ خرداد امتحانات تمام مي شدن.
٥)اما درست در دو سال پيش مصادف بوده با تولد من و همچنين جشن ازدواج من و همسر عزيزم.
٦)سال قبل مصادف بوده با اولين سالگرد ازدواج من و آقاي همسر.
٧)امسال هم مصادف بوده با دومين سالگرد ازدواجمون ) و برگشتن يه خانواده بسيار عزيز به ايران( كه امسال در اين سال سخت و خسته كننده كمك زيادي به ما كردند و با حمايت هايي كه از ما داشتند نگذاشتند كه غم غربت و سرماي شديد هوا و بي فك و فاميلي ما رو از پا دربياره).وهمچنين اگر دروغ سيزده من رو خوانده باشيد قرار بود امروز بيام ايران كه خوب دروغي بيش نبود(متاسفانه)،به اميد روزي كه بيام و يه عالمه آدم دوست داشتني كه دلم براشون تنگ شده رو ببينم.
خب همه اين ها رو گفتم كه بگم هيچ روزي رو دست كم نگيريد هر كدوم از اين روز ها ممكنه در آينده نقطه عطفي توي زندگيتون باشه.مثل همين ١١ خرداد كه كم كم خودش به تنهايي به اندازه بعضي از مناسبتهاي بالا ارزشمند و متفاوت بوده.
ديشب به مناسبت خداحافظي اين دوست عزيزمون (٢٥ سال استاد دانشگاه اين شهر بودن )و همسرشون و همچنين تولد يكي از دوستان ديگر و سالگرد ازدواج ما دور هم جمع شديم.هم كيك خورديم و هم آش پيش پا.
اين هم عكس كيكي كه من درست كردم.





لینک به نوشته  |   
 
  اين شهر هم مارو فيلم كرده حسابي     سه شنبه 7 خرداد1387-1:34 بعد از ظهر-دلاویزترین  
پرده اول:ديروز طي يك عمليات انتحاري كولر گازي و پنكه اتاق روشن شد و تمام لباس زمستوني هامون رو هم جمع كردم.وقتي اين كار رو مي كردم مي گفتم آخيش بلاخره راحت شديم.با گرماي ديروز ديگه مطمئن بودم كه به اين بافتني ها و كلاه و شال گردن نيازي نمي شه.
پرده دوم:دقايقي پيش همسر عزيز از دانشگاه تماس گرفت و گفت،صبح هر چي گشتم شال گردن ودستكشم رو پيدا نكردم.الان دارم فكر مي كنم توي اين سرما چطور  با دوچرخه بيام خونه؟
پرده سوم:من قول مي دم تا زمستون بعد ديگه لباس زمستوني هامون رو جمع نكنم.

لینک به نوشته  |